X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 24 مرداد 1390

 


دست را برای بالا بردن

انگشت را برای بالا آوردن

آورده اند ما که ببرند

ببرند به بعد خودشان

سری افتاده ای

پایی رفته

نفسی ناتمام

میان دوست داشتن دوزخ می شوی

وبهشتشان بعدن تو نیست

سه‌شنبه 4 آبان 1389


مثل مرده ای ام

که توی خواب

 بیدار می شود

و می بیند درخت همسایه سیب می ریزد

بریزانم همسایه

هم سایه

 میان آفتاب تیر تابم بده

 برویم کمی درخت بازی کنیم

لابلای بوسه تاب ببندیم

ببندم به باد

هر چه بادا باد


شنبه 6 شهریور 1389

باری

 

بعد از سالهای سخت

پس از گذشتن از قرنها قرق

 ازباید گذشتیم

از گذشت گذشتیم

مثل درختی در سکوت عرب رویید

مثل سیبی ام که از چنگ چنگیز گریخت

 گریختیم

چقدر در به دری عمو؟

باید بارهایمان را می انداختیم

انداختیم

 میان انداختن آموختیم

 میان آموختن آمیختیم

 در کوچه باغهای نیشابور

 شراب شکر بار زدیم

کنار درختان رسیده

سیب را خندیدیم

بخند گلم

ما به انتهای بعید وبعدن رسیدم

از پشت کوه ها آدم ها

و خداها و خورشیدها

 ها.... بیاور مرا

می خواهم همه ام را بالا بیاورم

مثل سرزمینی ام که باد نمی برد

ببر مرا در باران

زیر گریه ام بزن

می زنی؟

دوشنبه 30 فروردین 1389

 ایستاده ام

در چتری که برایت گرفته ام

گرفته ای؟

به بارانی بندم که ترا گریه می کند

بادیست که ترا می برد

راهی

که مرا برمی گردد

مثل سنگی که به ساحت رود تجاوز می کند

ناگهان منم

آس وپاسی که اتفاقن

آسان از دست رفت

حالا سی ودو ساله ام

با سری درشت

و دستانی بریده 


سه‌شنبه 21 مهر 1388



بقچه ای را

میان تاریکی جا گذاشت

دختری که تقدیر سیاهی داشت

 وبرای طفلش نمی خواست

نمی خواهم

نمی تواند که بخواهد

بیچاره همه ی زورش را

زده بود توی سرش

دنبال چه به دنیا آمده ای مرا؟

فکر کرده ای بخت تو

از چشم من قشنگ تر می شود

دخترک

 دم بخت

بختک افتاده بود روش

آنقدر رفت زیر

که شکمش بالا آمده

بالا آورده دخترک

توی این دنیای فراخ

کارش به کوچه های باریک

رسیده سر این راه

سر راهی ام

شناسنامه ی چندم یک زن

وصدای گریه ی طفلم

ازنیمه ی آن شب

به روز بعدی افتاد

افتادم به دو

چار دست و پا

ما را ماراتنی ست زندگی

هر چه بدوی بیشتر جا می مانی

این هم بچه ام

پسری نحیف

حیف نیست ؟

نیست سیمرغی 

میدان فردوسی خالی ست

میان کاسه ها

دست بدست شدم

با بوی تریاک

وخوابی که میدان انقلاب را سنگین کرد

قدم نمی رسید

کنار جاده  بایستم

و دست شکسته ام را

درآدمهای بعدی  تکان دهم

در نبود من

جاده جلو زده بود

ومادری که عقب ماند

 با کاسه ای آب

که از چشمی پر بود

   1       2       3       4       5       ...       9    >>