سریال امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 21 فروردین 1387

رسیدی و خسته بودی

من که حتی چای تلخی نیستم

 کیستم؟

علاقه اینجای قصه

 گوشی ست شنیدنی

گوشی بدست

زبانی بریده دارم

بالا بلند من

پشت خط تو بالای لبم سبز شده 

سرخ شدم و سرم بالا نیامد  ببین

بازی دست مرا و تو را می گیرد

می برد سر شروع

پسر آنقدر داغ است

 که در مرحله ی بعد می سوزد 

دختر دلش پفک  

و لبش لواشک بود- است

هی می رفت سر خط آخر...

 داد می  زنم ببین

من رفتنی دارد 

دیدم که اتوبوس سواری گرفت

تو با قدم های نیم قدم تا نکردی  آب

مرا چگونه چال کردی  خاک؟ 

پرنده که بشوی آسمان اتوبان باز می کند

بیا برویم زیر سایه ها

 دراز به دراز یکی شویم

چقدر ما بزیم که بآ این همه سبز به چرا نمی رویم!

صدایت گلویم را پر کرده

لبت آغوشم را باز

صد کوه ساعت است که ایستاده ام

 لب دره ای پرت

ببین چقدر پرت ام

 

سه شنبه 23 بهمن 1386

سیب شکست خورده

به چه رسیدی؟

پاییزی که پیاده ام کرد

گلوی سرخم از صدای  سبزی جا مانده

مانده ای ام  که راه تمامم نمی کند

پایی بردار

بردار بزن

بزن به زیر گریه های سقف

چهار دیواری اتو کشیده ای که آسمانت نیست  

ببین سجلدی ام که سه صفحه فوت دارم   ندارم؟

 به سینه ی مرگی می زنم که از من گذشت

زیر درختی ام که حشیش بار می زند

بزن

دردم نمی کند

دندانی بود... چیز

کندم

افتادم از هر چه راه

چه جاذبه ای دارد این خاک

مثل دختری که پرت ات می کند

برمی داردت

می زندت به سیم آخر

دو ری می فا

دوری من و شما

شما؟

 

پنجشنبه 29 آذر 1386

کوچه را آورده ام جلوی در

مرا قدم ببر

بردار بزن

تا داغم توی دست، لبی بزن

لبت تنوریست که می چسبد  بچسب

ببین، چشم دیدن دارد

لب بوسیدن

توپی ام که توی هوای تو پرم

هی به زیر گریه می زنم ترا  مرا؟

ببین!

سیر ندیده ام و سیر نمی شوم

سر به سرم بگذار برگردم

هنوز دلم بالای درخت اول است

می افتی و سرت به سنگ...

از حول سنگ تو نمی افتم،آب می شوم

ما کجای سنگ، سرمان خوب می شود؟ نمی شود

دلتنگی دوست می آورد

کوچه را می برد ته کفش

هر چقدرمرا بزنی

 قدمی برنمی گردم

نه یا!

پنجشنبه 8 آذر 1386

 وقتی که دست ترا می گیرم  گرفته ام

در شمالی ترین شمال جهان راه می روم

وسط تابستانی که خیابان را دراز به دراز کشیده بود

من  گوش کرده ام به حرفی

که از دهان تو افتاد   بگو پسر     گفتم

بی خود مرا صدا نکن

من دست و پایی برای گم کردن ندارم  نداشتم

آدم علاقه ی دوریست که بازیش عشق است

کودکی که تاب گفتن ندارد نفسش

ما نفس نفس از آدم ها رفته بودیم

 

 

عاشق(راوی) در این نقطه مشغول است

در سایه نشسته ولب به بوسه می زند  نگاه نکنید

مرا بتکان آنقدر که نریزم  

بریزان تا دوباره به اول درخت  برگردم

برگردان تا دستی که تکانم دادی بگیرم

دختر خسته می شود پسر

ما چرا نبوسیده از چشمه گذشتیم.

گذشتیم؟  نه ما نگذشتیم ولی رد شدیم

شاید ما جواب جدولی بودیم که با سر افتادیم

افتادیم توی کابوسی که ته ندارد دیوش 

درون خیابان تاریکش

که خر با بارش گم می شد

ما چرا گم نمی شویم ؟

 

باران پشت خاطره ای دور

شترق شترق

شلاق می کشید خدا

درختها را فصل به فصل می گشتند

ما  گذشتم و دستی دستی دور شدیم دختر    ببین

مثل جدولی که جمع می کند دستانم را

 می شمارم

تا رسیدیم چتری شکسته بودم زیرسنگ

دلم  باز می خواهد

و دختری که تویی

مرا بکوبان توی تخته

می خواهم مشقی  باشم

برای بچه های ساعت بعد

 

جمعه 4 آبان 1386

 

این روزها

(روز وشب مهم نیست ادامه بده)

دنیا، تنهایی کوهی است که ریزش کرده

راهی مانده زیر دست و پا

دست و پا می زنیم تا برویم    نمی رویم

در یک نمای درشت تر

پیاده می شود اتوبوس

نمی گذارم ادامه بدهید آدم ها!

آدم ها؟

ها آدم ها

آنها طبق برنامه آماده اند

گوش راه را می پیچانند

گردن می کشند

می زنند به گردنه های بلند

بلندتر

من مجبورم کمی نمک به این فیلم اضافه کنم

ببخش و کمی نگاه کن

پوست پلنگ و گرگ می پوشیم   پوشیدیم 

تا می آییم آینه ای بگیریم  که گرفتیم

تفنگ به دستی آماده ی شلیک و شکلکیم

آتش به هر چه روبرو... ت تتق ترق

روشنی آتش قشنگی است    نیست؟

سیگاری روشن کرده ام سر این آتش

بگیر تا برایت تعریف کنم پسر 

شکلک در آورده آینه

شده ای شکل وشمایل شمر قهوه خانه ای

آینه دور برداشته حتمن که شمر به قهوه خانه شعر می گوید

کابوس های مادرت را تعبیر کرده ای ببین

پسر لباس عوض می کند

اسطوره اش  نمی کنم   ولی     چرا؟

ادیپ ادامه می دهد نفرین ها را

و هر چه سنگ بر سرش

بشمار یک   دو بدو      

 تا این پرده تمام شود چند چکمه ی دیگر باقیست

رادیو با تاخیر(در لابلای نتی قشنگ) نتیجه می گیرد

بگیر این خط را و بیا سر این سطر

آدم نطفه ایست که بسته نمی شود خرش

مژده! مژده!  مژده!

"نوزادان پیش فروش

با هوش تر از همیشه ایم...... "

تو به دنیا می آیی

در حالیکه به اندازه ی پدربزرگت، پیری.

من هوش حسابی ندارم    درست  

تو هم داری دور بر می داری

ببین !