X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 24 شهریور 1388

دلخور نیستم

تو خیلی دیر به دنیا می آیی

من زودی از زهدان مادرم جستم

کنه نبودم که خون بخورم

خوردم به تو

دراز به دراز

افتادم

وسط تابستانی بزرگ به حرف آمدم

ببخشید که ترا دوست دارم

ول  کن عمو

کوچه به پاییز رسیده و تو توی باغ نیستی

کیستی؟

دختر بابایی که بعدن به این سطر اضافه می شود

ما تقریبن در راهی درشت جا ماندیم

عجب حکایت ایست این علاقه

ایست می دهد که بروی

می ایستی که برود

بروم

برو

راستی بعدن بهانه بیاور

چال شده ام

طوری  که مادرم حتی

دستخطم را نمی شناسد

او در این سطر می رود

با چشمهایی که گویی از شاخه افتاده

بر می خیزی و انگشتت در دستم جا می ماند

می مانی ؟

ببین

سماور به خودکشی رسیده

چای حیف است

تو حیفی بگذار سیر ببینمت

دیدی

پاییز پیام برهنگی اش را به درختی داد

باد بی حوصله لابلای شاخه سرک می کشید

دختر آخرین دیالوگش را خواند

عاقلانه علاقه ورزیدن

شاید عاقبت به خیر می شویم

-  خیر  نمی شویم 

-  خر نشو

لبانت حسرتیست که  پشت درمی ماند

در ادامه ی این پاییز

دلم می گیرد

تو نیستی

بیرون حتمن بارانی هست