X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 21 مهر 1388



بقچه ای را

میان تاریکی جا گذاشت

دختری که تقدیر سیاهی داشت

 وبرای طفلش نمی خواست

نمی خواهم

نمی تواند که بخواهد

بیچاره همه ی زورش را

زده بود توی سرش

دنبال چه به دنیا آمده ای مرا؟

فکر کرده ای بخت تو

از چشم من قشنگ تر می شود

دخترک

 دم بخت

بختک افتاده بود روش

آنقدر رفت زیر

که شکمش بالا آمده

بالا آورده دخترک

توی این دنیای فراخ

کارش به کوچه های باریک

رسیده سر این راه

سر راهی ام

شناسنامه ی چندم یک زن

وصدای گریه ی طفلم

ازنیمه ی آن شب

به روز بعدی افتاد

افتادم به دو

چار دست و پا

ما را ماراتنی ست زندگی

هر چه بدوی بیشتر جا می مانی

این هم بچه ام

پسری نحیف

حیف نیست ؟

نیست سیمرغی 

میدان فردوسی خالی ست

میان کاسه ها

دست بدست شدم

با بوی تریاک

وخوابی که میدان انقلاب را سنگین کرد

قدم نمی رسید

کنار جاده  بایستم

و دست شکسته ام را

درآدمهای بعدی  تکان دهم

در نبود من

جاده جلو زده بود

ومادری که عقب ماند

 با کاسه ای آب

که از چشمی پر بود