X
تبلیغات
رایتل
جمعه 14 اردیبهشت 1386

 

همینقدر می دانیم که پشت اندر پشت

پسران مسافری بودیم که نمی دانست ایستادن حق است

طوری نور خورده بودیم که با هر زاویه ای

توی یک قلب بزرگ گم بودیم

دستمان دایم دنبال دستی می گشت که

هیچ وقت عاشق نبود

بازیمان فرار بود

و از بس گلویمان را  گل گرفتند، گریه را نیم خورده پس می دادیم

ما دلمان را بالا آوردیم توی هزار سال

 ده هزارسال بی عاشقی

صد هزاره ی  دلیری دوزخ و شجاعت کفر

 ما کم کم دانستیم راهی به انتهایی نیست 

 آنقدر تنها یی در کویر که

دلمان  بی تابی اش را بر نمی داشت

میان  خیال دو درخت، تاب ببندد

توپمان تشر و خنده مان خون بود

امروز دلم درخت می خواهد

می خواهد بلوط پشت بلوط، برود تا کوه

و داد بزند توی تاریخ

-         ما ادامه نمی دهیم

راهی که مادرم را جا گذاشت

و پدری که از بس پیر است دارد سفید می شود توی این دفتر

دلم باران می خواهد

و تو را که از دست داده ام

 ابر را و هر چه  توی چشم های توست

می خواهم بزرگ شوم توی کوه

و پلنگ برای دیدنم ساعت اش را کوک کند.