X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 خرداد 1386

اشگ همه چیزمان بود

ما خیلی طبیعی

 قطره

 قطره

 گریه می کردیم

گریه، گریه نبود.

بهانه ی همیشه جاری یک کوه کودکی بود.

برای چرخیدن نگاه گرفتار مادر

زیر بند رختهای خیسمان

و خلاص کردن حافظه ی پدر، از حول حافظ شیرازی

ما های های خودمان رابه شادی، هلهله می کردیم.

یک قطره ارتباط پایداری داشت

با علف های زیر بید

گله های در چرا

هستی روان بود

روبرو، رد روشنی داشت

توی باران ول بودیم

ما مجبور به کلمه نبودیم.

صدا بسیار دوست بود

حتی سنگ کیفیت زلالی داشت.

چه کیفی!

وقتی دستی به زنگوله گهواره سر می خورد

دنیا کات بزرگ اش را داد

ما مجبور شدیم بزرگتر از گلویمان لقمه برداریم

با چوب و فریاد از گریه جدا شدیم

کلمات راهیمان شد توی مدرسه

وما در این همه هجوم ایستادیم.

ایستادیم و دم نزدیم، تا آرام آرام کرگدن شویم

کرگدن کم کم آموخت

درخت تنها چهار حرف بیشتر ندارد

بلندتراز آن اگر می شد، تبر بدستش می دادند.

آدم گنده ها آمد

با تکرار ترکه و فلک خودشان را سوار کردند

اعداد فاصله را به ما دادند

ما از همکلاسی مان دور شدیم

و گناه را،با مداد سرخ

روزی سیصد بار تکرار کردیم

همینطوری پر شدیم

از حروف ،کلمات، اعداد

ما را با نمره ای شرطی

خندیدیم

و توی یک فیلم هندی دروغ ترین گریه را گریستیم. 

جنگ را با چاقو بخش بخش کردیم

خیلی طول نکشید تا دانستیم دروغ دو صدا دارد.

ما به شکل های گوناگون

 کنار هستی بزرگ ،هرزه شدیم.

کرگدن بزرگ شد

و هر که کرگدن تر برنده تر

دیگر گریه نکردند.

چشمهایشان خشک شد

و شاخشان سفت

کسی دیگر صدای کسی را نمی شنید.